جراتش رو ندارم که بگم
روم نمیشه
ولی مگه میشه تو نفهمی
پشت هر یا الله چی پنهون کردم تو سینم
جراتش رو ندارم که بگم
روم نمیشه
ولی مگه میشه تو نفهمی
پشت هر یا الله چی پنهون کردم تو سینم
به زودی تولد ۲۶ سالگیمه
قشنگ ترین سال های عمرم
توی غم عشق گذشت
دارم فکر میکنم به اینکه
تا کی قراره این بازی ادامه داشته باشه
تا ورژن چندش رو ساختی
میخواستم بهت بگم از این بازی متنفرم
تو دستت بالای همه ی دست هاس
ولی من ترجیح می دادم دستت روی سر من باشه
امشب فلوکستین رو دوباره شروع کردم
بحریست بحر عشق
که هیچش کرانه نیست
انجا جز آنکه جان بسپارند
چاره نیست
بیا و جان من را بستان
یا ناامیدی رو واسه ما بعد تعریف کردن
یا ما داریم ادای تنگا رو در میاریم
الان تصمیم گرفتم بخوابم
تو سریع آل اجابه هستی
من توقعم زیاد نیست
اصلا وقت ندارم
میخوام که یه تصمیم جدی بگیرم و سرش بمونم
خدایا کمکم کن
دستم رو بگیر
و منو رد کن از این همه روزهای سخت و سنگین
دست تو بالای همه ی دست هاست
پس من تمام بدی ها رو به تو می سپارم
و قلبم رو آروم توی دستی میزارم که بالاترش نیست
این روزا خودمو خیلی درگیر کردم
خدایا نذار این پایین بمونم
دستم رو بگیر
و منو رد کن از این همه روزای سخت و بی اندازه طاقت فرسا
خدایا قوی ترم کن تا راحت تر این لحظه ها رو تحمل کنم
و به خیر ازشون بگذرم
فردا دادگاه داریم
نسبت به قبل خیلی قوی تر شدم
هر چیزی ذهنم رو به راحتی بهم نمیریزه
ولی بعضی چیزا کهنه میشن
ادمو اذیت میکنن
آدم نمی دونه با اونا چیکار کنه
نمیدونم حس متفاوتی داره
اینکه به گذشته نگا کنی
ببینی یه نفر اذیتت کرده
و الان حتی نمی تونی برگردی به اون ثانیه ها
و ذره ای روند اون خاطره رو عوض کنی
بگی بسه
بگی تمومش کن
فقط طبق اون خاطره
بعد از هر بار مرور
تو
خورد میشی
اذیت میشی
و سکوت میکنی
فهمیدم افسردگی اخیرم به خاطر قرصی بود که میخوردم
الان دو روزه نمی خورم و حالم خیلی بهتر شده
عصر رفتم استخر
و الان واقعا حالم خوبه
ازت ممنونم خدای خوبم
خیلی زیاد ممنونم ازت
فکر میکنم
به اون موقع ها که با دمپایی پلاستیکی تو کوچه بازی میکردم
به شکستن سرم با تاب
به افتادم
و زخم زانو
به نیش زنبور روی بدنم
میبینی
من تک تک زخم هایی که برداشتم رو یادمه
حتی زخم هایی که دیگه جاشون معلوم نیست
کمی افسرده شدم
فقط یه آدم افسرده
تلخ ترین خاطره ها از دور ترین روزها رو یادشه
من توی گذشته مومیایی شدم
و حالا با چشم هایی که پر از کافوره
به تو خیره شدم
تو چه توقعی داری از یک جنازه
نیا
نیا
نیا و نخون
بزار توی این روزها
تنها باشم
تنهای
تنهای
تنها
این لحظه اونقد ناراحتم
که اگه فرشته ی مرگت رو بفرستی سراغم
بیشترین لطف رو در حقم کردی
,
روزای تکراری
حتی اگه ازشون عبور هم بکنم
باز یه بازی جدید شروع میشه
یه بازی جدید با روزای تکراری جدید
صب به شب وصله
شب به فکر
به خاطره
به
م
ر
گ
به مرگی که جنازش
چند سال بعد پیدا شد
دیشب عروسی بودیم
کلی رقصیدیم و کل کشیدیم
کاش تابش آفتاب صدا داشت
فک کن
صبح با یه آهنگ ریتمیک شروع میشد
مگه میشه همچین روزی بد شروع بشه
مگه میشه همچین آفتابی دلخواه نباشه
خیلی دوست دار م
ما را از این آستانه به سلامت بگذران
فلکه گنجی هستیم
منتظریم که دوستم از شیراز برسه
حالم به شکل عجیبی خوبه
خدای درهای بسته
خدای درهای باز
مارا لز این آستانه بگذران
من آرومم
خیلی آروم
شناورم بین این روزا
دیگه خبری از غرق شدن نیست
دو ماه دیگه میشه ۲۶ سالم
احساس درد و رنج عمیقی توی تک تک سلول هام دارم
و قوی تر شدنم
ماه امشب گرفت
ماه کامل و بی نقص من
امشب ماه گرفتگی هست
قشنگ ترین و کامل ترین ماه گرفتگی توی هفت سال آینده
یاد وقتی افتادم که دکتر احمدی پور گفت قرار نیست هیچ وقت فراموشش کنی پس باهاش کنار بیا , جزعی از وجودت بپذیرش
بعد از اون خیلی آروم تر شدم
مثل آدمی که داره غرق میشه و تقلا میکنه
و بعد آروم میشه
و میپذیرع که این آخرشه
بعداز اون موقع خیلی آروم تر شدم
هنوز نرفتم ماه گرفتگی رو ببینم
,,, امشب ای ماه , تو همدرد منه مسکینی