داشتم فکر میکردم به خودم

به جنگجویی ‌که درونمه و نمیزاره آروم بگیرم

به جنگجوی فداکاری که برای تثبیت جایگاهش مدام در حال تلاش و فداکاریه

شاید بچه آخر بودن این بلا رو سرم آورده

قرص زولپیدم خوردم که راحت تر بخوابم ولی کاش خوابم نبره تا

حرف های امشبو بنویسم

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

دیشب خواب یه دختر کوچولو رو دیدم

یه نوزاد

یه نوزاد که مال من بودم و بهش شیرمیدادم

گریه نمی‌کرد اصلا

و این منو می‌ترساند که از گرسنگی اتفاقی براش بیوفته

چرا من گریه کردن بلد نیستم

اعتراض کردن بلد نیستم

چرا دوس دارم همه رو راضی نگه دارم

اینا عذابم میدن